شهاب الدين احمد سمعانى
351
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
جانا تو به يك نظر چنان بر بودى * گويى كه هزارساله بيدل بودم گفتهء ايشان است : المحبّة نار و المعرفة نار و هذا الحديث نار فى نار . معرفت آتش است و محبّت آتش است و اين حديث آتش در آتش است . و روا نبود كه در محلّتى كه آتش در افتاد كه در آنجا شور نبود و سوز نبود . بيت در كوى من از عشق زهى شور و زهى شر * در كوى تو از حُسن زهى كار و زهى بار 25 و على الحقيقة مىدان كه تا آتش در دل نيامد مرد در طلب نيامد . در روزگار خليل - عليه السّلام - همه آتشها را جمع كردند و در سينهء وى نهادند از گرمى كه او را در راه بود به هر چه مىنگريست مقصود مىديد . فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً ، قالَ : هذا رَبِّي . به چشم سر ستاره ديد و به چشم سرّ حق - جلّ جلاله - ديد ، به شهود دل به حكم قرب و سوز آتش محبّت پيشدستى كرد و بر شهود ديده غالب آمد . ابراهيم گفت : هذا رَبِّي ، * آن از ديدار دل خبر داد ، نه از ديدار ديده . نديدى كه چون ديگر بار بنگريست ، ستاره را نديد 26 ، گفت : لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ . مرد را در راه يك نظر مسلّم است . يك نظر است كه پاك آمد سرّ ترا ، ديگر نظر حظّ و نصيب ، سرّ در آن نيست 27 . لا تتبع النّظرة النظرة فانّ الاولى لك و الثّانية عليك به حقيقت دان ، و عزيز كلمهاى است محبّ را به نظر اوّل نصيب طلب نيست ، امّا به نظر دوم نصيب طلب است و همه كمينها كه مرد را در راه برآمد از طلب نصيب برآمد و از اينجا گفتند : از طلب نصيب هيچچيز درست نيايد . و گفتهاند : من احبّك بشىء ابغضك عند زواله . و از اينجاست كه حقيقت محبّت از وى درست آمد از هيچكس ديگر درست نيامد ؛ زيرا كه هر كس به كار خود درمانده است طالب حظّ و نصيب خود است ، امّا حضرت عزّت از نصيب و حظّ منزّه است . يحبّهم در ازل كه مىآمد پاك آمد از همه نصيبها ، / b 116 / آنگه چون پاك آمد يحبّونه در حمايت خود آورد ، تا يحبّونه در حمايت پاك لميزلى يحبّهم روا گشت . ابراهيموار در مصاف قطع اوصاف بايد آمد و بانگ رجوليّت بر كلّ كون بايد زد كه فانّهم عدوّ لى ، تا تاج خلّت بر سر سرّت نهند و حلّهء محبّت در بر برّت افكنند . ستارهء نظر به اغيار ، و ماه التفات به اسباب ، و آفتاب تعلّل به علل را خطّ عزل دربايد كشيد تا نجوم محبّت و اقمار معرفت و شموس صفوت در آسمان دل تو خيمههاى دولت خود بزنند .